تبليغاتX
تا چهل

تا چهل

چهل سالگی : بلوغ درون

خبرهای بد و خبر خوب!

سلام؛

دیروز و امروزم با شنیدن خبر فوت شروع شد.

دیروز دکتر احمدی گیوی از اساتید گرانقدر زبان و ادبیات فارسی دنیا را ترک کرد و

درد و غم عمیقی برای دوستدارانش باقی گذاشت. روحش شاد و سبکبار باد!

امروز دخترعمه ام که سالهاست بیمار است و در بیمارستان به سر میبرد به آغوش خدا رفت

که حقیقتا برایش نوعی رهایی محسوب میشد. روحش شاد.

...........................................

با یک خط خودم را از آن بالا جدا میکنم و اعتراف میکنم که پسرم

در امتحانات ورودی تیم المپیاد جهانی شرکت کرد و موفق شد به عنوان

عضو تیم ملی المپیاد به مسابقات جهانی راه پیدا کند!

بینهایت خوشحالم...

بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنهـایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:12  توسط چیهیلک  | 

در این چندماهه ی اخیر خدای مهربان نهایت سعی خودشان را برای

آزار و اذیت بنده به کار بستند!

ایشان چندبار رسما مرا بردند لب چشمه تشنه بازگرداندند.

الان من گله ای ندارم هرچه باشد ایشان قویترند ولی

واقعا این همه وقتی که خدا صرف تربیت من به شکل سنتی میکند

اگر کمی اش را صرف آن گلوله ی نمک و آن نیم وجبی شیرین زبان میکرد

الان خودش راحت تر نبود؟

...............

از بغل تی وی نمیتونی رد بشی مگه یه سوتیِ ِایشون از توش دربیاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 20:16  توسط چیهیلک  | 

چه گرد و خاکی!

سلام

به همه چیز و همه کس!

امسال 39 ساله شدم. یکسال دیگر به چهل میرسم

و تازه تازه دارم می فهمم همیشه در خیال زندگی کرده ام و هیچ چیز معنی ندارد وده و بیست و سی و چهل فرقی نمیکند .

فقط این ماییم که داریم به مرگ نزدیکتر میشویم

و هی خیالات می بافیم و می بافیم

تا حواس خودمان را از پوچی ای که به ما دهن کجی میکند پرت کنیم!

میخواهم بگویم پروژه ی زنده بودنم معلق مانده

و هم اکنون هیچ چیزی نمیدانم!

نه مثل بارتلبی "ترجیح میدهم که نه" میتوانم به همه چیز نه بگویم

چون چیزهایی برای دوست داشتن دارم؛

و نه مثل رُنه ی "ظرافت جوجه تیغی" نمیتوانم در هیات اجتماعی یک سرایدار زندگی کنم و در عمق زندگیم فیلسوف باشم.

نه میتوانم نه میشود....


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 17:30  توسط چیهیلک  | 

نزدیک به چهل

 دیروز یک سری دختر مدرسه ای اومده بودند اداره ی ما برای بازدید از کتابخانه و اینا!

وقتی دیدمشون به هم ریختم. چشم دیدنشونو نداشتم انگار! اومدن کنارم و ازم خواستند که

کارمو براشون توضیح بدم. بر خلاف آیین خودم خیلی رسمی برخورد کردم و از سر

بازشون کردم. بعدش رفتم تو اتاقم و اشک ریختم اشک ریختنی!

دلم اونقدر برای خودم سوخته بود!

انگار همین دیروزا بود که منم قد همینا بودم و بی خیال!

خنده هاشون کفریم کرد بدجور.

حال غریبی دارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 21:47  توسط چیهیلک  | 

به قلبم که تیر میکشد!

هر چه بیشتر آدمهای زندگیم درک نمیکنندم،

بیشتر مصمم میشوم دیگران را درک کنم.

این دینی است که من به خودم دارم.

به خودم قول داده ام نگذارم رنجهایی که بر من وارد میکنند به دیگری سرایت دهم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 13:13  توسط چیهیلک  | 

سلام دوستای عزیزم !

آنقدر که نگران کننده نباشد خوبم!

و آنقدر که آسوده باشم خوب نیستم!

پسرم سردردای شدید داره بدون هیچ دلیل جسمی!

یعنی سردردهایی که میگرن نیستند و عاملش کاملا روحی است!

این روزا سر و کارم با پسر و سکوت کردنهاش و روانشناس و ایناس!

.........................................

چون اینجا آشنا رد نمیشه همه ی حرفامو مینویسم و این زیاد خوب نیست؛

نه برای خودم و نه کسانی که میخونن!

وبلاگ نوشتن برای کسانی مناسبه که خودشون رو تو زندگی حس کنند من فعلا خودمو نمی بینم! 

..............................

دارم برای یک جایی مقاله مینویسم و کار خودمم هست و ناچارا سرم شلوغه

به علاوه دغدغه هایی که برای پسرم دارم...




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:33  توسط چیهیلک  | 

تیرماه 90 ما!

نمیدونم وقتی بعدها! برگردم و این وبلاگ رو نگاه کنم درمورد این روزهایی که هیچی از خودم اینجا

ننوشتم چه فکرایی خواهم کرد و چه سوالهایی راجع به این روزها در ذهنم نقش خواهد بست!

اواخر خردادماه سخت ضعیف و بیمار شدم... پادرد شدید! دکتر گفت عفونت مزمن دارم!

یک هفته بعدش توی اداره یکی از همکاران 48ساله مون جلوی چشمامون بیحال و سرخ  شد و

عادل قسمت چپ بدنش کم شد ... به طوریکه نمیتونست بایسته و ...بالاخره با آمبولانس بردنش

بیمارستان و اسکن و ام آر آی شد و در نهایت معلوم شد مشکلی نیست و معلوم نشد که چرا این

حالت برایش پیش اومده بوده!

اونروز دلم خیلی خراشیده شد و به خاطر همکارم بیش از حد ناراحت شدم!

اغلب وقتی شاهد بیماری ای در کسی هستم به نوعی خودم با آن درگیر میشوم!

دلم لرزید از واکنش و حس ترس خودم نسبت به آن همکار! سه روز بعدش روز جمعه

پسر برادرم با حال خیلی بدی!(خیلی بد) از شهرستان محل تحصیلش به خانه ی پدرم

که همه آنجا جمع بودیم آمد: لرزان و نوان و کم تعادل و ... ترسیدیم برایش...رفت دکتر...

دکتره تشخیص مسمومیت داد! فرداش پسر 19 ساله ی ما بدتر شد...

دکتر و اسکن و ام آر آی...: سکته مخچه ای شدید تشخیص داده شد و خطر!

چند شبی پشت در آی سی یو  درد کشیدیم پا به پایش!

رفتار به نظر ما بیرحمانه ی پزشکان در تشریح بیماری و تشخیصهای ضد و نقیض این همکاران

محترم! در تشدید عذاب ما و بیمارمان نقش مهمی ایفا میکرد! یکیشان فرمودند توموری در سر

پسر است: این هوا و یکی میگفت سکته بوده و یکی میگفت لخته ی خونی بوده که حرکت کرده.

روزهای سختی از سوم تیر تا به حال بر ما گذشته! پسر را از عمل جراحی عجولانه و کاسبکارانه

ی پزشکان دور نگه داشته ایم. فعلا با درمان دارویی دارد پیش میرود! خطر ورم و خونریزی هم

از سرش گذشته است. قسمت دردناک قضیه این است که دکترش میگوید یک نیمه از مخچه اش

کامل از بین رفته و تا همیشه جوان ما در سمت چپ بدنش عدم تعادل خواهد داشت مگر تا

جاییکه خودش بتواند بر عضلات خودش مسلط شود و از پس کارهایش بربیاید!

امیدواریم این تز پزشک هم نادرست از آب دربیاید و ما در مدت ضرب الاجل پزشکان

شاهد بهبود کامل پسر باشیم!

پسری که امروز میگوید دارد مثل بچه ها دوباره راه رفتن را می آموزد: تاتی ...تاتی...

راست میگویند که سلامتی از هر چیزی بهتر است!

راست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 23:7  توسط چیهیلک  | 

روایتها و راویها ابدی اند!!!


شبی تاریک و طوفانی بود. عده ای راهزن کنار آتش نشسته بودند.

اولین راهزن که غذایش را تمام کرد گفت: «بگذارید برایتان قصه ای بگویم.

شبی تاریک و طوفانی بود. عده ای راهزن کنار آتش نشسته بودند.

اولین راهزن که غذایش را تمام کرد گفت: «شبی تاریک و طوفانی بود و ...«
 
                                                                         "دونالد اسپنس"

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 22:40  توسط چیهیلک  | 

در آستانه ی روز مرد

ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند. طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت.
باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند.
زن گفت من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم را وقف
 فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم.
من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم.
در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 11:34  توسط چیهیلک  | 

کتاب...

کتاب یعنی سر پایین آوردن و گوش دادن به حرف دیگری.

برای همین است که ذاتا نقیضه ی قدرت است؛

و قدرت حتی اگر تنها کارش ساختن کتابخانه باشد، فقط برای این است که

نمایشی بهتر از آن نمیتواند بدهد و بهتر از آن نمیتواند از دستش خلاص شود.

برای همین است که حاصل کتاب خواندن دانایی نیست،

فقط

آگاهی به نادانی است.


"ویران می آیی" حسین سناپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 18:58  توسط چیهیلک  |