میخواستم این عید غدیر رو کمی معنوی باشم و یک طوری سیمم به خداهه وصل بشه!
هر چی به این روایت روز غدیر و کنشهای حضرات معصوم : محمد و علی گوش میدم و
فکر میکنم میبینم، داستان خیلی پیچیده و بوداره! در واقع کل جریان رو آدمهای تودار و
پیچیده پیش بردند!
خدایا شرمنده این واسطه هات من رو از تو دور میکنند!
خودت خوبی؟
........
تصمیم گرفتم دیگه نگم چی رو دوست ندارم بلکه بگم چی رو دوست دارم...
دیگه به بدها فکر نکنم بلکه به خوبها بیندیشم...
مگه ذهن من چقدر گنجایش داشت!؟
کم فکر و خیال و کم حرف شدم!!!!!
.........
پینوشة:
احترام فراوان قائلم برای تمام افراد به ویژه سیدها و سیده هایی که به این روز اعتقاد دارند!
دوسِت دارم ایمان...
برای عروسی گرفتن هم روز خوبی است... و مردن!
پدرهمسر من امروز به رحمت خدا رفت...
امروز پیوست یا برگشت به همانجا که موطن او بوده است!
آه ای انسان که ازلی و ابدی هستی مثل خدا!
تصمیم گرفته بودم در مراسم خاکسپاری اش شرکت کنم...
اما ...گویا قرار است به شهرستان کودکی و جوانی اش برش گردانند...
من هیچ نوع بستگی به ایشان نداشته ام و برعکس ...دلخوری زیاد!!!
امروز که خبر را شنیدم ... موانع ذهنی ِ عاقلانه ام که کنار رفت
و بی واسطه خودم را حس کردم ؛ دیدم دلم شکست!
برای همسرم ناراحتم... میدانم چقدر عاطفی است...
دیشب گریان، دعا میکرد که خدا زودتر راحتش کند!
الان دارد میرسد خانه ، تا لوازمش را بردارد
و با آمبولانس ، در کنار پدر ، راهی سفر شود!
پینوشة:
آقاجان: سلام ما را به خدا برسان... اگر توانستی به خوابم بیا!
مثل ناتورالیسم و سورئالیسم به سمت رئالیسم جادویی و رمانتیسم و سمبولیسم حرکت کرده...
وقتی واقعیات زندگی اینقدر تلخ و گزنده است ، نویسندگان برای فرار از سوزش زهر واقیت
پناه بردند به بیان های لطیف تر و ملایم تری از واقعیت!
در دنیاهای جادیی حل شدیم تا این تلخیها را به شکلی قابل تحمل تر به خودمان بنماییم...
روایتهای قدیم خودمان را به تمسخر گرفتیم و به خود خندیدیم... و به اسم طنز نو خودمان را ستودیم...
در عالم مدرنیت و پسامدرنیت به انشقاقات درونی و از همگسیختگی درون و بیرونمان صحه گذاشتیم!
همه ی تلاش ادبیات این است که زندگی را قابل تحمل کند برای جانهای هوشیارتر و حساس تر...
هر یک از ما نیز در دنیاهای کوچک خودمان برای گذران راحت تر چیزی به نام عمر!
به فانتزی ای پناه میبریم: عشقی... هنری...هدفی... آرزویی...
فانتزی من هم آرزوهای کوچولویی است که در نگاه مورچه ای خودم چون کوهی می نماید...
و برای فراموش کردن آشفتگی و نابسامانی دنیای پیرامون و التیام ترسهای درونیم به تلاش
برای رسیدن به آرزویم سرگرمم!
خودم، خودم را گول میزنم...
خانوم یا آقایی که در عشق ناکام مونده و با کس دیگری ازدواج کرده
در بهترین و بدترین حالت چه حسی نسبت به همسرش میتونه داشته باشه!
?
بر ما چه نامی مینهند!؟
از ما به خدایشان چه میگویند!؟
دنیا را چقدر برای این گوسفندها ناامن کرده ایم ما!
یک گوسفند حتما مطمئن است که محال است خدا (حتا اگر اندکی عادل باشد)
یک موجود جانعزیز را قربانی و بازیچه ی موجود دیگری قرار دهد!
پینوشة:
باورم نمیشود که کشتن یک جاندار ثواب هم داشته باشد...
خدای من که از این اخلاقها ندارد!
بله! با موفقیت!!!
کدوم دسته گلی صبح زود روز جمعه پا میشه میره کلاس زبان اونم برای 7 ساعت در روز!؟
البته دسته گلهای دیگری هم بودند: سه تا کلاس چیهیل نفری!
خیلی چیزا یاد گرفتم نمونه اش، عنوان slangـیه مطلب؛
اتفاقای جالبی افتاد مثلا وقتی زنگ اول منتظر استاد بودیم یک آقای متشخص و ریش سفید که
وارد کلاس شد همه به زحمت بهش احترام گذاشتیم و پا شدیم که دیدیم آقای محترم دستشان
را پرواز میدهند و میفرمایند: بشینید بشینید منم مثل خودتونم! و در نتیجه استاد که تشریف آوردند
هیچکی برپا نشد! چه خبر بود ؟! یکبار پاشده بودیم به ما چه ربطی داشت که اون خودش نبوده!
یا اینکه هرکی خمیازه میکشید 500 چوق جریمه میشد ! منم یک پونصدی باختم! به استادخان
گفتم من خودم نفهمیدم خمیازه کشیدم شما چطور فهمیدین؟؟؟
این دودستگی ایجاد شده در جامعه ، امروز هم خودش رو نشون داد! یکی از استادان
با پیش کشیدن مقاومت ما ایرانیها دربرابر تغییر و ترس از آن موجب عقب ماندگی ماست
و چینان و چونان... و نیش نیش انتقاد میکرد!
و اون یکی با یادآوری روز عرفه و ستایش آن و کشاندن بحث به جبهه ی جنگ و بازنمایی
تصاویری دلخراش از رشادت و شهادت جوانانمان در خط مقدم و ... رسید به حالای جامعه
که عده ای! که در این انقلاب با بهره بردن از نعمات انقلاب چاق و فربه شده اند ، دارند
پنجول میکشند به روی انقلاب و ناسپاسی میکنند که بحث داشت درمیگرفت و استاد&*^%^%
خفقان گرفتند و اعلام صلح نمودند و از کلاس به در شدند!
سرم چرخید به سمت راست...
تابلوی درمانگاه و بیمارستان حیوانات کوچک اومد تو چشمم.
تو دلم گفتم: چه جالب!
به ورودی خیره ماندم تا حیوانات کوچک را در کنار صاحبانشان ببینم...
اول یک خانم چاق خارج شد از ساختمان!
دومی یک خانم جوان...
سومیها دو خانم : یکی سی ساله یکی نوجوان...
هیچ حیوان کوچکی ندیدم!
احتمالا توی جیبشان حیوان داشته اند ...مارمولکی...موشی... سوسکی...
جالب اینجاست که من خیلی بهش فکر میکردم و برایم سؤال بود که چه کار میکند ...
و اینکه آیا د در این اوضاع فلنگ را بسته و به جایی گریخته و خوش میگذراند!؟
الحمدلله صحیح و سالم بود!
هنوز پول مول به دست ما نرسیده اما قول و وعده فراوان است!
گرچه به من خوش میگذرد و برای من خوشگذرون همین بس است! ولی آنها
من را آدم فرض میکنند و خیال میکنند ممکن است خسته شوم و بروم!
البته سه نفر دیگر هم با شرایط من هستند که از قرار آنها هم یولتر از من تشریف دارند
و از کرج و لویزان تشریف می آورند سرکار! اما همچنان به کار بی مزد علاقه مندند!
(برای ما همین که آنها گاهی احساس شرمندگی و گناه دارند کفایت میکند: سیر میشویم و غنی)
امروز ما صاحب اتاق شدیم! کمد یک در یک چهره ی ماندگار یکورمان بود و میز و صندلی
یک خدابیامرز ماندگار دیگر آنورمان! آنقدر بهمان خوش گذشت ... و هر دقیقه یکنفرمان به
این نتیجه میرسید که اگر قرار بود ما صاحب درآمد بشویم خدا این حس خریت را بهمان نمیداد!
و هی خودمان همدیگر را تایید می نمودیم!
قراره که اتاق را بیاراییم و قندان خوشکل برای روی میز و خوراکیهای خوشمزه و گل و گلدون و
پوسترهای هنری و از این چیزا به آن اضافه کنیم!
بعد به این می اندیشیدیم که این سران معظم موسسه قرار نیست که تا ابد زنده بمانند
و بالاخره یک چندروزی کمتر از ما عمر خواهند کرد؛ در همان چند روز ما به جایگاه
ایشان تکیه خواهیم زد و استخدام هم خواهیم شد و امنیت شغلی را تجربه خواهیم کرد!
