نمیدونم وقتی بعدها! برگردم و این وبلاگ رو نگاه کنم درمورد این روزهایی که هیچی از خودم اینجا
ننوشتم چه فکرایی خواهم کرد و چه سوالهایی راجع به این روزها در ذهنم نقش خواهد بست!
اواخر خردادماه سخت ضعیف و بیمار شدم... پادرد شدید! دکتر گفت عفونت مزمن دارم!
یک هفته بعدش توی اداره یکی از همکاران 48ساله مون جلوی چشمامون بیحال و سرخ شد و
عادل قسمت چپ بدنش کم شد ... به طوریکه نمیتونست بایسته و ...بالاخره با آمبولانس بردنش
بیمارستان و اسکن و ام آر آی شد و در نهایت معلوم شد مشکلی نیست و معلوم نشد که چرا این
حالت برایش پیش اومده بوده!
اونروز دلم خیلی خراشیده شد و به خاطر همکارم بیش از حد ناراحت شدم!
اغلب وقتی شاهد بیماری ای در کسی هستم به نوعی خودم با آن درگیر میشوم!
دلم لرزید از واکنش و حس ترس خودم نسبت به آن همکار! سه روز بعدش روز جمعه
پسر برادرم با حال خیلی بدی!(خیلی بد) از شهرستان محل تحصیلش به خانه ی پدرم
که همه آنجا جمع بودیم آمد: لرزان و نوان و کم تعادل و ... ترسیدیم برایش...رفت دکتر...
دکتره تشخیص مسمومیت داد! فرداش پسر 19 ساله ی ما بدتر شد...
دکتر و اسکن و ام آر آی...: سکته مخچه ای شدید تشخیص داده شد و خطر!
چند شبی پشت در آی سی یو درد کشیدیم پا به پایش!
رفتار به نظر ما بیرحمانه ی پزشکان در تشریح بیماری و تشخیصهای ضد و نقیض این همکاران
محترم! در تشدید عذاب ما و بیمارمان نقش مهمی ایفا میکرد! یکیشان فرمودند توموری در سر
پسر است: این هوا و یکی میگفت سکته بوده و یکی میگفت لخته ی خونی بوده که حرکت کرده.
روزهای سختی از سوم تیر تا به حال بر ما گذشته! پسر را از عمل جراحی عجولانه و کاسبکارانه
ی پزشکان دور نگه داشته ایم. فعلا با درمان دارویی دارد پیش میرود! خطر ورم و خونریزی هم
از سرش گذشته است. قسمت دردناک قضیه این است که دکترش میگوید یک نیمه از مخچه اش
کامل از بین رفته و تا همیشه جوان ما در سمت چپ بدنش عدم تعادل خواهد داشت مگر تا
جاییکه خودش بتواند بر عضلات خودش مسلط شود و از پس کارهایش بربیاید!
امیدواریم این تز پزشک هم نادرست از آب دربیاید و ما در مدت ضرب الاجل پزشکان
شاهد بهبود کامل پسر باشیم!
پسری که امروز میگوید دارد مثل بچه ها دوباره راه رفتن را می آموزد: تاتی ...تاتی...
راست میگویند که سلامتی از هر چیزی بهتر است!
راست!